نویسنده : س.سعیدی
با سلام
عاقبت درزی در کوزه افتاد!
خیلی سخته نوشتن برای این کودک تقریبا یک ساله که برای خودش مردی شده ! وب رو میگم !
اونم اگه نه دستی توی نوشتن داشته باشی و نه از نویسنده های وب باشی ! و هنوز که هنوزه متعجبم از اینکه مسئول فرهنگی گفت : برای روز 12 فروردین یه پست مناسبتی بنویس !!
و من در کمال ناباوری قبول کردم! یعنی یه جورایی...... بله دیگه کیه که بتونه رو حرف مسئول فرهنگی حرف بزنه !البته قبول کردم به شرطها و شروطها . به این شرط که اول حرف دل بزنم و بعد اگه چیزی موند از روز 12 فروردین!
خدا به این جناب شاکی خیر بده که این جوری دست مارو تو پوست گردو گذاشت. (ولی خداییش اگه منصف باشیم میبینیم که مسئول فرهنگی از پیشنهادای سازنده خوب استقبال میکنه)
پس با دل و دستانی لرزان قلم را روی کاغذ گذاشتم. خدایا چی بنویسم؟ از کجا بنویسم؟ از کی بنویسم؟ منو چه به کار فرهنگی و فرهنگستان سابقون ! من باید برم سراغ پیگیریهای سایت که هنوز راه نیفتاده ! حرف دل از کجا بیارم ؟ حرف دلم رو که زده بودم (زیارت مشهد رو میگم) .
با ضرب المثل هر چه پیش آید خوش آید داشتم به خودم انرژی مثبت مبدادم که به قول دوستان محترم سابقونی که انگار بین همشون این لفظ یهو (مثل فراموشکاریشون) اپیدمی شده ! یهو نگاهم افتاد به رسید نامه ای که پست کرده بودم ! برق از چشام پرید . خودشه !
نمیدونم نوشتن یا گفتن این نامه چقدر درست یا استباهه ، ولی مینویسم .
چند وقته پیش پدرم تعدادی از نامه ها و وسایل قدیمی شون رو پیدا کردن که البته پیدا کردنش هم کلی ماجرا داشت ! و من هم چون علاقه زیادی به چیزهای قدیمی دارم کنار دستشون نشستم و همه چیز را داشتیم با دقت وارسی می کردیم که باز هم یهو نگاهمان به پاکت نامه رنگ و رو رفته ای افتاد که رویش نوشته بود از طرف عباس نیک زاد . و هر دومون اول با تعجب به هم نگاه کردیم و من فورا نامه رو از تو پاکتش که باز بود درآوردم و شروع به خوندن کردم همونجوری که نوشته شده بود.
برای شما هم نامه رو همونطوری که نوشته شده بود می نویسم.
بسم الله الرحمن الرحیم
بسمی و تعالی به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان
در مورخه 24/11/64
با سلام خدمت حضرت امام زمان(عج) و نائب بر حق او امام امت خمینی کبیر و با آرزوی پیروزی رزمندگان اسلام
خدمت برادر خوبم حسین سعیدی سلام عرض می کنم وپس از تقدیم عرض سلام سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم و اگر چنانچه جویای احوالات این جانب عباس نیک زاد را خواسته باشید به الحمدالله سلامتی برقرار می باشدو به دعا گویی وجود شریف شما مشغول می باشم.
باری خدمت برادر خوبم حسین سعیدی سلام عرض می کنم.
باری پدر و مادرم خدمت شما سلام عرض می کنند
باری برادران و خواهرانم خدمت شما سلام عرض می کنند
وامیدوارم که حالت خوب و خوش بوده باشی و هر لحظه حماسه تازه ای بیافرینی
برادر عزیزم امیدوارم که حالت خوب و خوش باشد
برادر عزیزم آن دفتر قابل نیست و از شما خواهشمندم که برای چندین روز دیگر کربلای حسین را باز کنید و همگی به زیارت قبر حسین(ع) برویم و بعد از کربلا که باز شد به سوی قدس برویم و قدس را از سوی جنایت کاران آزاد سازیم
برادر جان من نمی دانم اهل کجا هستی برادر جان من به اهل خانواده خود یعنی پدرو مادرت سلام عرض می کنم برادر جان برایم در نامه بنویس که اهل کجا هستی خداحافظ
به امید دیدار تا آینده
کسی که همیشه به یاد شما هست عباس نیک زاد کلاس اول راهنمایی
آدرس من تربت حیدریه پست خانه شادمهر روستای........
جواب نامه فوری فوری فوری
با یه امضایی که وسطش یه س و بعد دایره تقریبا گردی دورشه و زیر امضا نوشته 24/11/64 و یه بارم با عدد انگلیسی همین تاریخو نوشته
بعد از تموم شدن نامه، اشک تو چشای پدرم حلقه زده بود و وقتی نگاه منو متوجه شدن لبخندی که نمی دونم نشان از حسرتی چند ساله بود یا .... ولی هر چی بود خیلی زود روی لباشون نقش بست و خیلیم زود رخت بست ! پدرم شروع کردن به تعریف ماجرا :
مردم تو زمان جنگ برای رزمنده ها همه چیز میفرستادن از آذوقه گرفته تا دفتر و خودکار . یه روزم طبق معمول برای ما که تو بیمارستان صحرایی اهواز ((بهشت آن سالهای پدرم)) کارمون درمان رزمنده های مجروح بود، یه سری دفتر آوردن که روی یکی از اونا نوشته بود برادر عزیزم این دفتر ها برای شماست و....
و آدرسش رو هم آخر برگه نوشته بود من همون موقع تو چند تا جمله ازش تشکر کردم و دادم پستچی تا ببره برای پست. فکر کنم منظورش از دفترا تو نامه، همون دفتراست که برای ما فرستاده بود.
بابا جواب این نامه چی؟ جواب اینو دادید؟ نه ! یادم نیست فکر کنم همون موقع ها با بقیه نامه ها گذاشتم یه جا و بعد هم به کلی فراموش کردم .
با شیطنت گفتم خوب شد از شما کمکی نمی خواسته وگرنه تا الان هزار باره مرده بود . بعد هر دومون خندیدیم....
پدرم گفت سنش رو تو نامه ننوشته بود ؟ یه کم صبر کنید، نه، ولی نوشته کلاس اول راهنمایی نامه رو هم که سال 1364 نوشته یعنی الان حدودا 6-35 سالشه .
بابا، یعنی الان چه کارس ؟یعنی..... پدرم گفت نمیدونم ولی می تونیم از خودشون بپرسیم ! چه جوری ؟ با نامه . چی ؟ بعد 24 سال ! ولی ، پدرم مصمم بودند، گفتن ما جوابشونو میدیم ازشونم به خاطر گم شدن نامه عذر خواهی می کنیم شاید به دستشون برسه و جواب سوالای ما رو هم دادن . و پدرم انگار خیلی بهتر از من دستی در نوشتن نامه داشتن و به بهترین شکل جواب نامه رو دادن ! خوب یادمه یه جا نوشتن برادر عزیزم درست است که ما نتوانستیم کربلا و بیت المقدس را آزاد کنیم اما سالها غیورانه از میهنمان دفاع کردیم و نگذاشتیم حتی یک وجب از خاکمان به دست دشمن بیفتد....
ما منتظریم ،شاید همین روزها از او خبری شود یا برایمان نامه ای بنویسد.
خدایا چقدر دلهای مردم این کشور پاک و بی آلایش است.
به یاد خاطره رزمنده ای افتادم که می گفت یکی از عیدهایی که جبهه بودیم یه نفر به عنوان آجیل شب عید برای ما بادام فرستاده بود ولی همه اونا رو انگار یه نفر قبلا چشیده بود ! چشممون افتاد به یه برگه که روش نوشته بود: فرزندانم هیچ کدام از این بادام ها تلخ نیستند، من تمام این بادام ها رو چشیده ام تا نکند خدایی نکرده یکی شان تلخ باشد و دهان شما تلخ شود !
بی اختیار بغضم ترکید !
آن پدر یا مادری که این بادام ها را فرستاده بود، آقای عباس نیک زاد و هزاران نوجوان و بزرگسال دیگه ،اگه خودشون هم چیزی برای خوردن یا پوشیدن نداشتن اول به فکر فرزندان دیگر مادران این سرزمین بودن ، همیشه و همه وقت اول ، برای اونها دعا می کردن.....
برای فرزندان غیوری که جونشونو گذاشته بودن کف دستشون و داشتن از این آب و خاک دفاع می کردن، همونهایی که تازه انقلاب کرده بودن و داغدار پدران و برادران از دست داده شان بودند ، ولی رفتند ، رفتند تا بگویند تا پای جان روی حرفمان (استقلال آزادی جمهوری اسلامی) هستیم و هیچ گاه امام امتمان را تنها نمی گذاریم.
واقعا ، قابل تحسین که نه ، قابل ستایش اند.
مردمی که وقتی باید می رفتن و قیام می کردن رفتن آن هم با پوشیدن کفن !
آنجا که باید از رهبرشان استقبال می کردند، رفتند آن هم چه استقبالی.
ولی این بار فرق می کرد
آنجا که باید در رفراندومی شرکت می کردن و رای می دادن ، رفتند حالا چه فرقی می کرد که تو تازه به سن قانونی رسیده بوده بودی یا با دست بردن در شناسنامه ات و هزار ترفند دیگر دوست داشتی که در این رفراندوم شرکت کنی یا یک پیرزن یا پیرمردی بودی که از فرط ناتوانی نمی تونستی سخن بگی
ولی همه اونا تونستن با 2/98 درصد رای آری ((به فرمایش امام)) کنگره های 2500 ساله طاغوت را فرو بریزند و باعث شوند تا این روز را در تاریخ روز جمهوری اسلامی بنامند و این روز را از خاطر نبرند.و مردم آن سال واقعا بهار را لمس کردن و چه بهاری زیباتر و به یادماندنی تر از تثبیت انقلاب و فروپاشی طاغوت
ومن خیلی از اینهارا میدانم و میدانم که چه رنجهایی که نکشیدن و چه خون دلهایی که نخوردند تا آن انقلاب اصلا برقرار شود و حالا برای خودش بشود جوانی 31-30 ساله
تمام این دردها و رنجها و خستگی ها را می شود از درون چشمان شهداء انقلاب و شهداء 8 سال دفاع مقدس خواند .
گاهی عکس ها گویای همه چیز هستند....
و امروز ، برای پدر من و خیلی های دیگر گلزار شهداء بهشت است چون برایشان یادآور بهشت سالهای جنگ است.
ولی من می گم ، فرقی نمی کنه که برامون کجا بهشت باشه سابقون،حرم امام رضا،گلزار شهداءیا...... مهم اینه که انشاا.....با اعمال صالحمون لیاقت بهشت برین رو پیذا کنیم.انشاا......
پی نوشت1 : خواستم بنویسم که چه وظیفه سنگینی (وظیفه حفظ ونگاهبانی از این انقلاب)روی دوشمونه و وظیفمون چیه ، ولی به خودم اجازه همچین کاریو ندادم.چرا کهشما از من واقفتر و.....
پی نوشت2 : این روز رو به همه تبریک می گم و از حوصله ای که به خرج دادید ممنونم.
و من...التوفیق