قائم مقام شدن هم چه حکایت ها که...!!!

ما بدین درنه پی حشمت وجاه آمده ایم...
حکایتی ازباب دوم گلستان سعدی

"یکی راازملوک مدت عمر سپری شد،قائم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که ازشهر اندرآید تاج شاهی برسر وی نهند وتفویض مملکت بدوکنند .اتفاقا اول کسی که درآمد گدائی بود همه عمر لقمه اندوخته ورقعه دوخته.ارکان دولت واعیان حضرت، وصیت ملک به جای آوردندوتسلیم متاع و خزاین بدوکردند.
مدتی ملک راند تابعضی ازامرای دولت گردن ازطاعت وی بپیچانیدند
وملوک ازهرطرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستند.فی الجمله سپاه ورعیت به هم برآمدوبرخی طرف بلاد ازقبض تصرف او بدررفت.
اوازاین واقعه خسته خاطرهمی بود تا یکی از دوستان قدیمش که درحالت درویشی قرین بود ازسفری بازآمد و درچنان مرتبه دیدش.گفت منت خدای را که گلت ازخار برآمد و خار ازپای بدرآمد و بخت بلندت رهبری کرد واقبال و سعادت یاوری تابدین پایه رسیدی.
گفت :ای یارعزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست.
آنگه که تودیدی غم نانی داشتم وامروز تشویش جهانی!"

قائم مقام نوشت:
جاداره از قائم مقام های قبلی خانمها آتشکاروامینی صمیمانه تشکر کنم وازتمام کسانی که درطول این مدت بنده روتحمل فرمودند متشکرم وبه خاطر همه ی لحظه هایی که خواسته وناخواسته ناراحت ودلگیرتون کردم واقعا طلب حلالیت دارم.
اما به جرات میتونم بگم معنای واقعی دلسوزی ودوست داشتن روبرای همیشه مدیون این سمتم!
وهرچندبرای خودم هم همیشه لفظ "مادرخیریه" مضحک به نظرمی رسید اما نمی تونم این مطلب روناگفته بذارم :
"هوای مادرهاتون روداشته باشید حتی به قیمت ازدست دادن همه ی دنیا!"

وبلاگ نوشت:ممنون از خ.رفیعی بابت پستی که بر عهدشون بود و زدند...واقعا جا داره یه تشکر ویژه ازشون بکنیم بابت تمام زحماتی که در این مدت کشیدند...خ.رفیعی،خدا قوت و اجرتون نزد خدا محفوظ...

انتظار نوشت:شاید انتظار داشتیم که پست کامل تری را بزنند در خصوص قائم مقام ...اما اینطور صلاح دونستیم که بحثش رو مفصل وارد کامنت ها بکنیم...ان شالله هر سوال..شبهه...انتقاد...پیشنهاد...هر چی که فکر میکنید باید زده بشه رو مطرح کنید ..خ.رفیعی پاسخگو هستند...

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)...

واقفین فرقه ای بودند که بعد از شهادت امام کاظم(ع) ، به خاطر این که از وکلای امام کاظم(ع) بودن اموال زیادی نزد اون ها موند و فقط به این خاطر که مال و منال و جاه و مقام از دستشون نره ، گفتن امامت متوقف شده و خیلی راحت روی امامت امام رضا(ع) خط کشیدن.
و اون همون کسی بود که یک عمر با سلاح فقاهت مقابل اونها ایستاد و از امامت آقاش دفاع کرد. همون کسی که برای امام رضا(ع) مثل سلمان برای پیغمبر(ص) بود. ( منا اهل البیت ) بود.عزیز و مقرب...
پراز علم بود و فقاهت ، به قول از خودش (بیست سال سکوت کرده بود ، بیست سال سوال و جستجو و بیست سال به سوالات دیگران جواب داده بود )
یونس ابن عبدالرحمن ، از اصحاب خاصه ی آقا امام رضا(ع) بود... کسی که آقا سه بار بهشت رو براش ضمانت کردن...

یک روز رسید محضر آقا ، مشغول صحبت با آقا بود ، که عده ای در زدن و اذن دخول خواستن . آقا به یونس گفتن : ( یونس پشت پرده برو و تا نگفتم بیرون نیا )
یونس خودش رو مخفی کرد و آقا به اون افراد اذن دخول دادن و اونها مشرف شدن خدمت امام رضا (ع)....

از اهل بصره بودن و از دوستان یونس....
بعد از سلام و کمی صحبت ٰ شروع کردن به بدگویی و سخن چینی از یونس، و آقا تموم مدت آرام و صبور فقط گوش می کردن...

بعد از اینکه اونها رفتن آقا به یونس گفتن که بیرون بیاد...
و یونس بیرون اومد و در حالی که ناراحت بود و اشک می ریخت به امام رضا (ع)گفت : «فدایتان شوم! من یکی از حامیان امامت اهل بیت علیهم السلام هستم و اینک دوستان و یارانم درباره ام چنین می‌گویند!»

امام رضا(ع) یونس رو مقابل خودشون نشوندن،شاید اشک هاشو پاک کردن و گفتن : (ای یونس ، اگر مرواریدی در دست راست تو باشد و مردم بگویند چیز بی ارزشی است ، و چیز بی ارزشی در دست چپ تو باشد و مردم بگویند سنگ گرانقیمتی است ٰ آیا نفع و ضرری به تو میرسد ؟ )
یونس بی تردید جواب منفی داد...
و آقا گفتن : یونس امام تو از تو راضی است ٰ تورا به صحبت مردم چه کار ؟؟

آقا ، ما یونس نیستیم و مثل یونس شما رو دوست نداریم و ثابت قدم نیستیم...
ولی از ما چقدر راضی هستین....؟
مایی که زائرتون بودیم ،شاید بار های بار...
مایی که چشم به گنبد قشنگتون ،با شما عهد ها بستیم، بار های بار...
مایی که دست ارادت به سینه ، به در آستانتون سر تعظیم فرود آوردیم، بار های بار...
مایی که دل زمینیمون رو به بال کبوتراتون بستیم و در نیلی دریایی آسمون حرمتون پرکشیدیم ، بار های بار....
مایی که دست نیاز به مشبک پنجره های فولادیتون گره زدیم ، بار های بار...
مایی که عطوفت خدارو با رأفت شما شناختیم بار های بار...
مایی که زمین خوردیم و ( یا ضامن آهو ) گفتیم و تکیه به بلندای شکوه شما دادیم و محکم ایستادیم ، بارهای بار...
از ما چقدر راضی هستین ، آقا...؟
شمایی که رضا هستین و در آسمان مورد رضای خدا...
از ما چقدر راضی هستین، آقا ...؟
پس این بار هم رضا بشین و عنایت کنین...
شمایی که پسر کریمید و پدر جواد...

یه کم معرفت...
یه کم صداقت...
یه کم گذشت...
یه کم نیت...
یه کم محبت بی ادعا...
یه کم عشق بی ریا...
یه کم شفاعت مادرتون زهرا...
برای رزق شب شهادتتون مارو بسه...

اللهم ارزقنا معرفة علی بن موسی الرضا...
قبر امام هشتم رو با معرفت زیارت کنی ، صلوات بفرست

نویسنده پست:مجید ذبیحی


وبلاگ نوشت:ممنون از آ.ذبیحی بابت پست خوب و مفیدشون...ان شالله همگی به مانند یونس بن عبد الرحمن باشیم...

حدیث نوشت:کسی که مصائب مارا به یاد آورد، پس بگرید و بگریاند،در روزی که چشم ها گریانند(روز حساب)، گریان نخواهد شد....(امام رضا(ع))

 امشب یادتون نره برامون دعا کنید...التماس دعا...

 

خداحافظ...

خداحافظ!

ماجرای بی‏کسی زهرا (س) از جایی شروع شد که پلک‏های تو بر هم آمد. تو، رها و سبکبال از ادای رسالت، آرام، سر بر دامان مهربانی خداوند گذاشتی؛ در ازدحام سلام و تحیت فرشتگان، در هوای معطر جبرئیل، در ترنم صلوات فرشتگان، در احاطه غم و اندوه توامان، در جاودانگی اشک و ماتم من.

مرا به دست قومی می‏سپاری که بزرگی تو را پاس نداشتند.

به کوچه‏هایی که روزی عبورت را سنگ می‏زدند.

به خانه‏هایی که دهان به ریشخند و زخم زبان گشودند؛ آنها که روزی رسالت آسمانی‏ات را به سخره گرفتند. جهل مردمان این شهر، قداست خانه‏ام را نشانه گرفته است؛ همان خانه که تو بارها کلون درگاهش را نواختی.

داستان بی‏کسی زهرا (س) از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی، هنوز کوچه‏های مدینه، از عطر نفس‏هایت معطر بود که... آه، بگذار چیزی نگویم!

داستان بی‏کسی زهرا (س) از جایی شروع شد که تو پلک بر هم نهادی تا شاهد روزگار سخت بعد از خود نباشی. از همان لحظه که شهر، صدایت را نشنید.

از همان لحظه که روزگار، نگاه مهربانت را ندید، روزگار رنج و ملال اهل بیت علیه‏السلام آغاز شد.

کجاست آن روزگاران خوش با تو بودن؟ برخیز و دوباره قرآن بخوان!

خداحافظ، ای رحمت فراگیر در پهنه خاک! خداحافظ، سپیده تا همیشه جاری! خداحافظ، نور محض!

خداحافظ، عطر لحظه‏های بهاری.

خداحافظ، ای مهربانی‏ات تا همیشه جاری!

(ادامه ی مطلب...)

ادامه نوشته

22 بهمن،پیروزی انقلاب اسلامی،مبارک...

قصد کرده بودم که ۱ روز قبل از جشن پیروزی انقلاب اسلامی،یه سر برم گلزار شهدا و تجدید پیمانی داشته باشم با شهدایی که با جون و دل برای مردم این دیار،برای دل های عاشق مردم کشورشون و برای آزادیشون و مبارزه با ظلم و ستم، مایه گذاشتند...شهدایی که در راه مملکت و اسلام،خون ها دادند..دستهاشون رو دادند...تکه تکه ی گوشتهای بدنشون رو دادند،تا من و تو امروز راحت بشینیم تو خونه ی خودمون و نفس بکشیم..تا زندگی کنیم..نه بردگی....تا من و تو یادمون بمونه که کسانی بودند که به مردم و مملکتشون عشق بورزند...کسانی بودند که با عشق از مرز های کشورشون حفاظت کردند تا بیگانه،آزادیشونو ازشون نگیره...

در عوض من و تو چی؟من و تو برای جبران این همه خونی که داده شد،چی کار کردیم؟؟؟!!!واقعا حقشون رو ادا کردیم؟؟؟

آره!خیلیها خوب حق رو ادا کردند...خوب جواب خون شهدامون رو دادند...خوب ادامه راه شهدا رو رفتند و از اسلامشون دفاع کردند...فریاد زدند و گفتند:استقلال...آزادی...جمهوری ایرانی!!!

فریاد زدند و گفتند چرا به ما آزادی نمیدید!!!!

من هیچ وقت نفهمیدم،آزادی که میخوان چیه؟؟!!هیچ وقت نفهمیدم چه چیزی در بند دارند که میخواند آزادش کنند؟!صداشون رو ؟؟؟!!!...پوشش و حجابشون رو ؟؟!!....قدرت بیان و اعتراضشون رو ؟؟؟!!....بردگی کردند ؟؟!!!حرفشون رو نزدند ؟؟!!!...به اندازه کافی به اسلام و ولایت فقیه توهین نکردند؟؟!!...دل امام زمون(عج)رو به درد نیاوردند؟؟!!...غم شیعیان فاطمه ی زهرا(س)رو بیشتر نکردند؟؟؟!!!...چرا من نمیفهمم اینها چه آزادی رو میخواهند؟؟...آزادی یا آزادی؟؟؟!...آزادی خلاصه میشه تو این چیزها؟؟!!...اگر آره..پس من هیچ گاه نمی خواهم آزاد باشم...هیچ گاه....

آقا بیا...مهدی فاطمه(س) بیا و ظهور کن...صبرمان به جوش آمده...خسته ایم ...بیا..بیا و دل ها ی خسته مان را یاری کن...

...................................................................................................................................

مثل همیشه،بعد از اینکه سلام دادم،راهم رو کج کردم و رفتم سمت وعده گاهمون...

وقتی رسیدم،دیدم جوونی نشسته بالای سر قبرش،با چشمهای خیس و پر از اشکش،یه جوری خیره شده بود به عکس که انگار داشتن با هم حرف میزدند...اونقدر عمیق نگاه میکرد که حس کردم از آشنایان و همبستگانشون هستند...نا خود آگاه دستم رو گذاشتم روی شونه ش و گفتم،ببخشید،حاج حسین خرازی ،با شما نسبتی دارند؟!

کمی مکث کرد،برگشت و خیره شد به عکس،گفت:بله،اگه خدا بخواد...دایی من هستند...

یه کم تعجب کردم،گفتم میشه یه کم...

هنوز حرفم تموم نشده بود که شروع کرد،به حرف زدن.

گفت:عشق..هستی...سنگ صبور...خیلی دوسش دارم..زود به زود دلم براش تنگ میشه،هر وقت که ناراحتم،یا خوشحال یا خسته یا هر وقت که بین دوراهی گیر افتادم....میام اینجا و باهاش حرف میزنم...یه آرامشی میگیرم که هیچ جای دنیا پیداش نمیکردم،جز در جوار آقا امام رضا(ع)و وقت راز و نیاز با محبوبم...

اینقدر قشنگ باهام حرف میزنه و توجیهم میکنه که اصلا جرات نمیکنم اعتراضی کنم...همین الان هم نشسته و مثل همیشه با لبخندش،بهم امید میده...نگاش کن!..

گفتم:امروز چی؟خوشحال بودی که اومدی یا نه،ناراحت بودی؟!!

گفت:امروز خسته بودم...خسته تر از همیشه...خسته از مردمی که حاضرن آزادیشون رو بدند که اسیر بشن...که بدبخت بشند...مردمی که خوشی زده زیر دلشون و فکر میکنن،به همین راحتی از خودشون ملکی دارند...از مردمی که آزادی رو به برداشتن محدودیت حجاب و پوششی میدونن که اسلام انتخاب کرده...خسته از مردمی که"ادعا"میکنند مسلمانند...مردمی که،چشم هاشون کور و گوش هاشون،کر شده...حق و باطل،مثل رنگ سفید و سیاه،مشخصه،ولی باز راهشون رو کج میکنند و میرن سمت سیاهی...از مردمی که فکر میکنند خیلی میفهمند و آگاهند...از استادای دانشگاهی که به جای اینکه برای صبر و شکیبایی به خرج دادن،صبر مهدی فاطمه(س)رو مثال بزنه، که صبح تا شب از دست بنده های به ظاهر شیعه گریه میکنه...صبرو شکیبایی رو خلاصه میکنه به سکوت یک مسلمان در برابرحرف های یک بهایی لعنت شده...و خسته از خیلی چیزای دیگه....

و مثل همیشه،اومدم اینجا،تا گله کنم...تا خالی بشم...و حسین،مثل همشه دلداریم میده و میگه که صبر کنید...ظهور آقا نزدیکه....وعده ی روز حساب هم نزدیکه...

.......................................................................................................................................

 تو ادامه مطلب،یه متنی گذاشتم،اگه وقت کردید بخونید...یا علی

 

ادامه نوشته

من اگر بنشینم...تو اگر بنشینی...چه کسی برخیزد؟!

؟...

؟...

؟...

؟...

؟...

؟...

؟...

(ادامه ی پست رو در ادامه مطلب بخونید...؟!)

ادامه نوشته

سلام آخر...

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم  

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت  

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس  

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت  

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا   

سرها بریده بینی بی جرم  وبی جنایت  

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم  

جوراز حبیب خوش تر  کز مدعی رعایت   

چشمت به غمزه  مارا خون خورد ومیسندی  

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت  

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود 

از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت   

از هر طرف که رفتم  جز وحشتم نیفزود  

زنهار از این بیابان  وین راه بی نهایت  

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ  

قران ز   بر بخوانی  با چارده روایت     

به خاطر علاقه زیادی که به حافظ دارم  پست اخرم رو (سلام اخر)رو اختصاص دادم به یکی از غزلهاش.

حافظ شاید در تعداد کمی از غزلهایش یه صراحت از یک حکایت صحبت میکند  والبته با ظرافتهای شاعرانه خود ازمخاطبش میخواهد که اگر عاشق است این حکایت را به خوبی بازخوانی کند. وغزل رندان تشنه لب…شاید روایت حماسه سترگی است  که تثبیت کننده دین محمدی است. از قران کریم این مفهوم بر می اید که اجر رسالت پیامبر دوستی خاندان اوست.در اولین برخورد با عاشورا  انچه به ذهن می اید این نکته است که مگر اینان فرزندان رسول خاتم نیستند که اینگونه در بین امت نبی مهجور مانده اند ومگر رسالت نبی جز مودت نزدیکان او نیست؟ اینجاست که کوهی از اه نهاد ادمی را فرامیگیرد وقتی که حافظ از زبان رسول خدا میسراید "بی مزد بود ومنت  هر خدمتی که کردم …"

دومین برجستگی عاشورا از بعد معرفتی ان  مقوله تشنگی است  که اگر ایمان به  ولایت اهل بیت دربین کوفیان استواربود  هرگزآب را برکاروان حسین ع نمیبستند "رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس…" والبته اگر ولی شناسی  توسط قیچی دو دم منفعت طلبی وجهالت از قاموس انسانیتشان حذف نمیگردید وبه عصر جاهلیت بازنمیگشتند این فاجعه عظیم هرگز  اتفاق نمی افتاد .چرا که هر کس بمیرد وامام  زمانش را نشناخته باشد با جاهلیتی عمیق از دنیا رفته است. نقطه اوج این غزل بیتی است که انسان را از پیچیدن در زلف او برحذر میدارد چرا که اگر کسی به مرحله ولی شناسی رسیده باشد وبداند اجر رسالت پیامبر  پذیرش ولایت اهل اوست وبخواهد لحظاتش را در جلوات آسمانی این خاندان سپری کند  در اولین برخوردها در می یابد که مظلومیت انچنان در این خاندان گسترده است  که با تمام فضایل باید"…سرها بریده بینی بی جرم  وبی جنایت"

 پرده اخر حماسه کربلا که میتوان به عنوان معجزه ان روز نیز یاد کرد  تلاوت نورانی قران کریم بر  نی است. حافظ رندانه وحکیمانه با لطافتی شاعرانه ودقتی عمیق در پایان واژه های غزل میگوید تنها آوایی که میتواند دل داغدار انسان را در این داغ سترگ الیتام بخشد تلاوت قران است  واز این رو سرنورانی حسین ع بر نی برای التیام قلبهای شکسته کربلا  قران  خوانده است."…قران زبر بخوانی با چارده روایت" …   

یا ابا عبدالله بپذیر از ما سلام اخر رو! 

السلام علیک یا ابا عبدالله(ع)          

بار آخر  از شب عاشورا شروع کردیم .بیایید بیایید اگر از جنس وفایید…هر پست با هم یه عهد بستیم …40 شب زیارت عاشورا خوندیم،یادمون نرفت  نماز اول وقت، استغفار هر روز ،تکبر وبخل وترس در برابر نامحرم ،تفکر وبه خصوص قبل از حرف زدن ،صبر ، مراقبت از چشم ونگاه حرام،محاسبه نفس قبل از خواب هرشب و گام برداشتنها در راه شناخت امام  زمانمون وخولت کردن باایشون که شادی بهتریت زمانش همین غروبهای جمعه است بعد از دعای سمات…ویاد مرگ هر شب…

و امشب  شب اخره  وسلام اخر واخرین عهد...

عهد نوشت ۱۴:حفظ آبروی مومن  که خیلی سفارش شده.. با پرهیز از غیبت وتهمت و...

حدیث نوشت۱۴:خداوند بیامرزد بنده ای را که به ابرو یا مال برادر خود تعدی کرده باشد واز وی حلالیت بطلبد قبل از انکه از او بازخواست کنند چون انجا دینار ودرهمی نیست ،که اگر کارهای نیکی داشته باشد از ان میگیرند وگرنه بخشی از گناهان ستمدیده را ب گناهان او میافزایند.(نهج الفصاحه)

ره توشه نوشت۱۴: وباز در نهج الفصاحه امده: همه چیز مسلمان بر مسلمان حرام است.مال و ابرو خونش .بر شرارت مرد همین کافی است که برادر مسلمان خویش را تحقیر کند…

آقاجان! بدون برنامه ریزی امشب  چهاردهمین انتظار نوشته! مختص  خود خودتون!یوسف زهرا!از قول خودتون خوندم  که فرمودین: من شما را فراموش نمیکنم واز شما غافل نیستم واگر دعای من نبود…آقاجان!میدونم اگر دعای شما نبود هر ان  فتنه مارو از بین میبرد.امشب با دلم برات مینویسم:

با همه لحن خوش اوایم ،در به در کوچه تنهاییم،ای دوسه تا گوچه زمادورتر،نغمه تو از همه پرشور تر،کاش که این فاصله را کم کنی،محنت این قافله را کم کنی،کاش که همسایه ما میشدی،مایه آسایه ما میشدی ،هر که به دیدار تو نایل شود،یک شبه حلال مسایل شود ...

اللهم عجل لولیک الفرج...

یا بن الحسن روحی فداک  ،  متی ترانا ونراک!  اقاجان ! این سلام اخر و انتظار نوشت اخر رو از ما بپذیر... السلام علیک یا ابا صالح المهدی( عج )

یا علی...                              

دهه فجر

 به جرات ميتونم بگم امسال اولين سالي بود كه رفتم سراغ اينكه چرا به اين ايام ميگن دهه فجر ؟!

 تو چي؟ تا حالا رفته بودي سراغ اينكه ببيني چرا به اين دهه ميگن دهه فجر ؟! دهه اي كه از فردا شروع ميشه .البته ميدونم كه شماها مثل من تاريختون ضعيف نبوده و درس انقلاب اسلاميتونم 20 شدين!(البته اگه به جاش قانون نگرفته باشين)

 برام جالب بود از روز 12 بهمن تا 22 بهمن 57 ،هر روز رويدادهاي بزرگي رخ داده كه سرنوشت مردم يه مملكت را كاملا عوض كرد.

 تمام رويدادهارو نمي نويسم چون خيلي زياده و شما هم كه، نه كه بگيم نميخونينا! ما ميخوايم زياده گويي نكرده باشيم. ويه نكته ديگه اينكه، اين همون سكانس، سكانس شدن معروف وبلاگي نيستا.رويدادها طبق روزها پشت سرهم رديف ميشن! اصلا هر جور مايلين فكر كنين! براي يه بارم كه شده فكر كنم به عنوان يه ايراني خوندنش ضرر نداشته باشه و شايد وظيفمون باشه.........

 ۱۲بهمن 57:

 ۱.حضرت امام به هنگام خروج از فرانسه با ارسال پيامي خطاب به مردم فرانسه،ضمن اظهار تشكر از آنها خدا حافظي كردن.

2.با ورود حضرت امام به سالن فرودگاه تهران،فرياد الله اكبر سالن فرودگاه را به لرزه درآورد و سرود (خميني اي امام )اشك هاي مشتاقان را بر گونه هاشون جاري كرد.

3.سخنراني تاريخي امام در ميان انبوه مشتاقان در بهشت زهرا كه فرمودند من وقتي چشمم به بعضي از اينها كه اولادشان را از دست داده اند مي افتد سنگيني بر دوشم پيدا ميشود كه نميتوانم تاب بياورم،محمد رضا پهلوي فرار كرد و همه چيز ما را بر باد داد.مملكت ما را خراب كرد و قبرستانهاي ما را آباد..........

من دولت تعيين ميكنم،من توي دهن دولت ميزنم،من به پشتيباني اين ملت دولت تعيين ميكنم و..........

(هر وقت فيلم اين سخنراني رو از تلويزيون ميبينم يه غرور خاصي بهم دست ميده.)

 ۱۳ بهمن 57:

 1.امام خميني در جمع روحانيون فرمودند رژيم سلطنتي از اول خلاف عقل بود....هر ملتي بايد خودش سرنوشت خودش را تعيين كند.

 ۱۴ بهمن 57 :

1.حضرت امام طي يك مصاحبه مطبوعاتي در مدرسه رفاه فرمودن:شوراي انقلاب حكومت موقت تعيين خواهد شد و حكومت موقت موظف خواهد بود كه مقدمات رفراندوم را تهيه كند.همچنين قانون اساسي كه تعيين شد به آراء عمومي گذاشته ميشود.دولت بختيار را غير قانوني اعلام كردند و گفتند كاري نكنيد كه مردم را به جهاد دعوت كنم.

2.چهل تن ديگر از نمايندگان مجلس از مقام خود استعفا دادند.

15 بهمن 57 :

۱.‍ژنرال هايرز،فرستاده ويژه آمريكا به ايران،با تمام ماموريت حساس خود و مذاكرات مكرر با مقامات ايراني عازم آمريكا شد.سخنگوي وزارت آمريكا گفت:هايرز سعي كرد تا نظاميان ايران از بختيار حمايت كنند.وي به اين علت ايران را ترك كرد كه اقامت وي به احساسات ضد آمريكايي دامن ميزد.

 16 بهمن 57 :

 1.انتخاب بازرگان به عنوان نخست وزير دولت موقت.

 ۲.رييس سازمان سيا اعتراف كرد كه در رابطه با پيش بيني مسائل ايران، اين سازمان ناكام بوده است.وي گفت چيزي كه ما پيش بيني نمي كرديم،اين بود كه يك مرد 78 ساله كه مدت 14 سال در تبعيد بود بتواند اين نيروها را به هم پيوند زند.

 ۱۷ بهمن 57 :

 ۱.لوايح محاكمه وزراي سابق و انحلال ساواك در جلسه مجلس به تصويب رسيد.

 18 بهمن 57 :

 ۱.فرماندار نظامي تهران به اين دليل كه مردم به مقررات حكومت نظامي اهميت نميدهند،ساعات منع عبور و مرور را كاهش داد.

 ۱۹ بهمن 57:

 ۱.جمعي از پرسنل نيروي هوايي با انجام رژه و خواندن سرود در مقابل حضرت امام،با حركت اسلامي مردم ايران و رهبري نهضت اعلام همبستگي كردند.ايشان همچنين از راهپيمايي مردم در حمايت از دولت مهندس بازرگان تشكر كردند.

 ۲۰ بهمن 57 :

 ۱.با حمله ماموران گارد به پادگان نيروي هوايي تهران،جنگ خياباني آغاز شد.به گفته همافران، وقتي كه راديو اعلام كرد فيلم ورود امام خميني بعد از اخبار تلويزيون نمايش داده ميشود آنها در سالن پادگان اجتماع كردند.با ظاهر شدن تصوير امام بر صفحه تلويزيون،طنين صلوات سالن را پر كرد و در اين هنگام افراد گارد به سوي آنها تير اندازي كردند و در گيري آغاز شد.

 ۲.مردم ساكن در اطراف خوابگاه همافران بعد از آگاهي از حمله نظاميان به همافران، اهالي خيابان هاي اطراف را نيز باخبر كردند و طولي نكشيد كه انبوهي از جمعيت در كنار ديوار خوابگاه جمع شدند و تا ساعت 5/3 بعد از نيمه شب موقع حمله ماموران حكومت نظامي ،با شليك رگبار مسلسل به كوچه هاي اطراف پناه بردن و 152 نفر از مردم دستگير شدن.

 ۲۱ بهمن 57 :

 ۱.با آغاز درگيري مسلحانه،پرسنل انقلابي نيروي هوايي براي تسليح مردم در ازاء كارت پايان خدمت سربازي،يك قبضه سلاح و هفت فشنگ در اختيار آنان قرار ميدادند.

 2.در ساعت 5/4 بعد ازظهر كلانتري تهران نو پس از پنج ساعت زدو خورد شديد بين مامورين و گارد سقوط كرد.از اين پس كلانتري ها يكي پس از ديگري به دست مردم ساقط شدند.

 ۳.فرماندار نظامي تهران ساعات خروج مردم از منازل را از ساعت 12 ظهر تا 5/4 بعد ازظهر اعلام كرد!!

 ۴.حضرت امام حكومت نظامي اعلام شده را ملغي و خلاف شرع اعلام كردند.

5.ماشينهاي وابسته به ستاد كميته امام خميني،با بلندگو لغو حكوت نظامي را اعلام كردند. به گفته رحيمي يكي از سران ارتش: حكومت نظامي  تصميم داشت كه با افزايش ساعات حكومت نظامي به انجام كودتا و سركوب مردم و خصوصا ترور و دستگيري رهبران نهضت بپردازد.

اين اقدام امام توطئه بزرگي را در آستانه پيروزي نهضت در نطفه خفه كرد.

 ۲۲ بهمن 57 :

 1.با تلاش برخي از دوستان بختيار و نيز نزديكان مهندس بازرگان،بنا شد جلسه اي با حضور بازرگان بختيار و قره باغي تشكيل شود.عباس امير انتظام درباره اين جلسه ميگويد:قبل از جلسه،بختيار به من تلفن زد و گفت استعفاي خود را در جلسه تسليم خواهد كرد.ليكن بختيار در جلسه حاضر نشد و تنها استعفا نامه خود را براي جلسه فرستاد.

 ۲.تسليحات ارتش،زندان اوين،ساواك سلطنت آباد،مجلسين سنا و شورا،راديو و تلويزيون،نخست وزيري ژاندارمري و شهرباني،به دست مردم تصرف شد.

 3.فرماندهان نيروهاي سه گانه ارتش با حضور در خدمت امام خميني،استعفاي خود را تقديم كردند.

 4.از جمله مواردي كه باعث شد ارتش اعلام بي طرفي كند اينها بود:رئيس ستاد شهرباني به كلانتري ها گفته بود مقاومت نكنند در حالي كه اين خلاف دستور بود. سربازان به طور دسته جمعي فرار ميكردند و بدون اجازه به پادگانها  برميگشتند.نيروهاي زرهي به علت سد شدن راه آنها توسط مردم و تير خوردن سر لشكر رياحي موفق به كار نشدند.

نيروي هوايي به علت پيوستن افسران و همافران به مردم قدرت انجام  پرواز نداشتند.بي نظمي عمومي نافرماني و اعلام همبستگي افسران عالي رتبه با كميته امام خميني همه گير شده بود.

 

5.انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني،نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهي را سرنگون كرد.

6.امام خطاب به مردم بعد از پيروزي فرمودند:

توجه داشته باشيد كه انقلاب ما از نظر پيروزي بر دشمن هنوز به پايان نرسيده است.دشمن از انواع وسايل و دسايس بهره مند است و توطئه ها در كمين است....

بهمن 88 :!

 1.و امروز بعد از گذشت 31 سال هنوز دشمن و توطئه هايش در كمين است......

 2.و اما وظيفه من و توي ايراني چيست؟!

دوست داشتي توي كامنتهاي اين پست نظرت رو برامون بگو.نظر شما رو به ديده منت مينهيم، براي همين ما فعلا نظري نميديم.........

 3.دهه فجرتون مبارك.......

 

 عهد نوشت13: یاد مرگ...پسرم!غافل از مرگ منشین وفراوان به یاد آن باش ،رویدادهایی را که پس از مرگ ناگهانی بر آنها وارد خواهی شد از یاد مبر،چنین کن تا لحظه ای که مرگ بسویت آید تو از هر لحظه آماده باشی وعزمت قوی وپشتت استوار باشد واز او استقبال کنی .وای اگر غافل مانی ومرگ بر تو غلبه یابد!...وصیت امام علی (ع) به امام حسن(ع).یادمون نره،یاد مرگ هر شب قبل از خواب بعد از اون محاسبه که گفتیم

حدیث نوشت13:باید بدانی شتابگری که نامش مرگ است ورودش بسی نزدیک است... از وصایای حضرت علی (ع)

ره توشه نوشت13:...واز همین قماش توطئه ها وشاید موزیانه تر شایعه های وسیع در سطح کشور ودر شهرستانها بیشتر بر اینکه جمهوری اسلامی هم کاری برای مردم انجام نداد.بیچاره مردم با آن شوق وشعف فداکاری کردند که از رژیم ظالمانه طاغوت رهایی یابند ،گرفتار یک رژیم بدتر شدند،مستکبرانی مستکبر تر ومستضعفان مستضعف تر شدند ..............این زمان از رضا خان وپسرش بدتر است .....آزادی از مردم سلب شده وبسیاری دیگر از این قبیل امور که با نقشه اجرا میشود....... از وصیت نامه امام خمینی(ره)

انتظار نوشت13:ای سید ما!ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم ،انجام میدهیم انچه باید گفت هم گفتیم وخواهیم گفت.سید ما!مولای ما!دعا کن برای ما،صاحب ما تویی،صاحب این کشور تویی،صاحب این انقلاب تویی،پشتیبان ما شما هستید،ما این راه را ادامه خواهیم داد.با قدرت هم ادامه خواهیم داد.در این راه مارا با دعای خود،یا حمایت خود،با توجه خود پشتیبانی بفرما..".نماز جمعه تهران...مقام معظم رهبری...29/3/88"

از كربلا تا توس....

یارب الحسین

سالها آرزوی زیارت کربلارو داشتم حسرت دیدن ضریح شش گوشه....

امسال روز وداع ازامام رضا(ع) در سفر مهر ماه مشهد كربلامو آقا امضا كردن.واقعا لحظاتی عجیب وامیدوارکننده بود. خداحافظي كردم با آقا اما به امید زيارت کربلا !

مداح اونروز  باصدای سوزناک وداعمان راعطرآگین وپرحس وحال کرد.دلم شکست و اين بار عاجزانه از آقا خواستم كه برات كربلامونو امضا كنن و شايد توي بهترين روز زيارتشون قسمتم شد،روزعرفه!باورم نمیشد درمحضردومولای شریف روزعشق بازی باخدادرکنارحرم شریف معشوق عالم بودم.

خدا رو شاكرم كه اجازه داد زيارت كنم خون خدا را در كربلا در روز عرفه و من يقينا دوباره متولد شدم.........
امیدوارم خداهمه عاشقان کربلای رو دعوت کنن تابهترین لحظه عمرشون رو بادیدن حرم شش گوشه

ومنور اباعبدالله تجربه کنن.لحظه ای که دیگه اختیاراشکهاتو نداری ولرزه به تمام وجودت می افته.

التماس دعا از همه سابقوني هاي هاي عاشق اهل بيت........

از یه زائر غریب...... ممنون و زیارتتون قبول

از اونجا كه هر كي كه كربلا ميره از حرم رضا(ع) ميره رو خيلي قبول دارم.توي اين پست چند تا سوال از دو تا زائراي امام رضا (ع){دلشكسته و يه زائر} از سفر مهر ماهشون پرسيديم.

سفري كه واقعا پر بركت بود و نگفتني هاش بيشتر از گفتني هاشه........

لحظه ای که خیلی غم داشت،دلت خیلی گرفت:

 دلشكسته:پنج شنبه شب بود قبل از دعای کمیل تو بست شیخ بهایی ، تنها بودم. زل زده بودم به پرچم روی گنبد واحساس میکردم اونقدر دلم سیاهه که لیاقت نگاه آقا روندارم واقا حتما از من روبر میگردونه،ومدام به خاطر این حس وفکر به خودم لعنت میفرستادم که نه! باید به لطف آقا خوش گمان باشی...شکی به بزرگواری ولطف حضرت نداشتم اما به شدت احساس گناه میکردم ...فقط اشک میریختم...دلم خیلی گرفته بود... ولی در عوض بعدش تو دعای کمیل جبران شد... داشتیم تو صحن میرفتیم برای دعا... دوستامو گم کردم وتنهای تنها شدم...یهو دیدم دعای کمیل شروع شده ومن تورواق تنهای تنهام...یه گوشه ای نشستم ...فقط به آقا التماس میکردم...اولش حس کردم حالم اصلا خوب نیست وپاشدم رفتم تو صحن آزادی ومثل اونا که گم شدن یا یه گم کرده دارن راه میرفتم وگریه میکردم...برگشتم رواق...شاید تا اون مشهد وتا اون دعای کمیل اشک ریختن به پهنای صورت رو اونجوری تجربه نکرده بودم... دعای کمیل با همه قشنگیهاش که قابل توصیف نیست تموم شد وبعد از دعا سبک شده بودم،خیلی سبک...دلم میخواست تو صحن ها بدوم!حس میکردم امام رضاع یه زائر داره واونم منم!آقا خیلی رئوفه...خیلی...

 يه زائر:پايين پاي حضرت موقع خداحافظي با آقا........

 خاطره انگیز ترین مکان:

 دلشكسته:بعداز دعای کمیل، صحن رضوی بود، رو یکی از فرش های قرمز که نصفه پهن بود، نشستم ...هوا خنک بود ونسیم دلچسبی میومد... هم گریه میکردم هم میخندیدم... اونجا واون لحظه خیلی قشنگ تو ذهنم حک شده...خاطره انگیز بود...

 يه زائر:وارد صحن گوهر شاد كه ميشيم از صحن قدس، سلام و نظاره گنبد طلايي آقا رو از اين مكان خيلي دوست دارم .هيچ وقت درموندگي يكي از زائراي امام رضا رو كه تكيه داده بودن به ديوار و روبروي گنبد دلشكسته گريه ميكردن از خاطرم نميره و خيلي از سابقوني ها اون زائرو ديده بودن....سلام دادن به آقا از اون جا يه حس ديگه بهم ميده فكر ميكنم خيلي به امام نزديكم خيلي زياد...........

 دلچسب ترین لحظه:

 دلشكسته:اذن دخول اولی که تو اون سفر خوندم...نزدیک غروب...باب الجواد...حس میکردم واقعا هیچی تو این دنیا لذتبخش تر نیست از اذن دخول برا حضرت خوندن واشک ریختن... چندبار اادخل رو تکرار میکردم و...خیلی دلچسب بود...خیلی...

 يه زائر:قبل از طلوع آفتاب توي رواق امام بوديم كه دوستم رفت آب بخوره  يه دفعه با عجله اومد و فقط دستاي منو ميكشيد به سمت صحن آزادي و ميگفت نقاره خونه داره ميزنه(آخه اون چند روز به خاطر شهادت امام صادق(ع)نقاره نميزدن و اونروز روز آخري بود كه زائر بوديم و از اينكه صداي نقاره رو نشنيديم  ناراحت)و ما بي اختيار ميدويديم به سمت صحن و اونجا با شنيدن صداي نقاره زيباترين حس و تجربه كردم.واقعا بوي بهشت مي اومد............

 زيباترين نماز:

 دلشكسته :همون دو رکعت اولی که مسجد گوهرشاد قبل از اذان مغرب خوندم وبه امام صادق(ع) هدیه کردم...آخه 22 مهر بود و شهادت امام صادق ع...شاید بتونم بگم زیباترین ودلچسب ترین نماز عمرم بود...هنوزم طعمش برام باقی مونده!

 يه زائر:نماز امام زمان توي ايوان مقصوره نزديك منبر امام زمان(عج)

 نزدیک ترین حس تا اجابت:

 دلشكسته: وداع _ ظهر شنبه _ دار الهدایه ونوای از این در برو با چه حالی روم؟...

يه زائر: وداع دارالهدايه خيليا اونجا دلشون شكست و كربلا شونو همون روز از آقا گرفتن نمونش همين زائر غریب....

و حرف اخر:

دلشکسته:این زیارت ،زیارت عجیبی بود برام!انگار بار اولی بود رفتم مشهد وزیارت کردم...شعر وداعش هیچ وقت یادم نمیره ...نواهایی که در اون یک ساعت موقع وداع اون خادم خوند،الان قشنگترین نواهای گوشیمه...خیلی وقتها برا امام رضا ع میخونمش...!تشنه یه چنین زیارتیم..انشالله به زودی قسمتمون بشه...

يه زائر:

حرف هاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه ميكني

وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پیش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود

آي.............

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان

    چقدر زود

            دير ميشود.............

 

عهد نوشت 12  :روزها ميگذرند و ما غافل از آنكه دارد تمام ميشود!عمرمان را ميگويم...... اگر متوجه گذر عمرمون نيستيم كاش فقط هر شب چند دقيقه به اعمال اونروزمون يه نگاه ميكرديم....

 حديث نوشت 12 :اهل دنيا همچون كارواني هستن كه آنها را ميبرند در حالي كه خواب هستند.حكمت 64 نهج البلاغه

  ره توشه  نوشت 12:وقتي كشتي حيات به آخرين نقطه حركت خود يعني مرگ و قيامت ميرسه توقف ميكنه تا مسافرا براي هميشه در اونجا اقامت كنن.كاش خوب مسافري باشيم..........

 انتظار نوشت12:گويا مهدي فاطمه عج هر شب ميهمان حرم توس است.

يك چشم  زدن غافل از آن ماه نباشيم /شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيم!

در جستجوی خدا...

کوله پشتی اش را برداشت وراه افتاد.رفت که دنبال خدا بگردد وگفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم  گشت . 

 نهالی رنجور  وکوچک کنار راه ایستاده بود .مسافر  با خنده ای رو به درخت گفت:چه تلخ است کنار جاده بودن ونرفتن .درخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر انست که بروی وبی رهاورد برگردی .کاش میدانستی آنچه در جست وجوی آنی  همین جاست...

مسافر رفت  وگفت: یک درخت از راه چه میداند ،پاهایش در گل است ،او هیچگاه لذت جست وجو را نخواهد یافت   ونشنید که درخت گفت: اما  من جست وجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید  جز آنکه باید...

مسافر رفت  وکوله اش سنگین بود.هزار سال گذشت.هزار سال پر پیچ وخم .هزار سال پرفراز ونشیب. مسافر بازگشت.رنجور ونا امید.خدارا نیافته بود.اما غرورش را گم کرده بود... 

به ابتدای جاده رسید.در ختی هزار ساله  بالا بلند وسبز کنار جاده بود .زیر سایه اش نشست تا قدری بیاساید .مافر درخت را به یاد نیاورد.اما درخت اورا می شناخت.درخت  گفت:سلام  مسافر! در کوله ات چه داری؟مرا هم میهمان کن.مسافر گفت: بالا بلند تنومندم،شرمنده ام،کوله ام خالیست وهیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب!وقتی هیچ چیز نداری ،همه چیز داری! امام آن روز که میرفتی همه چیز داشتی ، غرور کمترینش بود. جاده آن را از تو گرفت.حالا در کوله ات جا برای خدا هست  وقدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...دستهای مسافر از اشراق  پر شد وچشمهایش از  حیرت درخشید وگفت:هزار سال رفتم وپیدا نکردم  وتو نرفته ای و این همه یافتی! 

 درخت گفت: زیرا تو فقط در جاده رفتی  ومن در خودم، وپیمودن خود دشوارتر از پیمودن جاده هاست...

 

عهد نوشت۱۱:مراقبت از چشمها وترک نگاه های حرام  واضافی.  لازمش هم ترک  مکانها ومجالسی است که امکان نگاه  حرام و اضافه در انها وجود دارد، پس یا داخل نشو یا اگر به ضرورت وبرای انجام وظیفه ای  والا وارد  شدی  مواظب نگاهت باش... مواظب  نگاهت  باش...مواظب  نگاهت باش...

 

حدیث نوشت۱۱:از نگاه های اضافه بپرهیزید چرا که تخم هوس میپراکند وغفلت می زداید.  پیامبر اکرم(ص)

 

ره توشه نوشت۱۱: برق  چشمان  شهید همت آدم  رو جذب خودش میکنه. در وصفش  زیاد شنیدیم: چشم های همت  جز برای خدا باز نشد وجز برای خدا نگاه نکرد   وهر سحرگاه  چشمانش  به درگاه  خدا اشک  میریخت... موقع  شهادت  سرش از ناحیه  چشم هاش از بدن ش جداشد...آره ..خدا خاطر خواه  چشماش شده بود   وچشمان  همت رو با کاسه اش برای خودش برد...

 

انتظار نوشت۱۱:عصر یک  جمعه دلگیر  دلم  گفت  بنویسم:که چرا عشق به انسان  نرسیدست؟چرا آب به گلدان  نرسیدست؟وهنوزم که هنوز است غم  عشق به پایان   نرسیدست...

بگو حافظ دلخسته زشیرازبیاید  بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست؟وچرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست.

عصر این جمعه دلگیر جود تو کنار هر بیدل آشفته شود حس...تو کجایی گل نرگس؟

اللهم عجل لولیک الفرج...

تولد  امام  موسی کاظم(ع)  بر همه  سابقونیهای  باصفا  مبارک  باشه... التماس دعا