زنگ انشاء
معلم روی تخته سیاه نوشت:« بهشت زمینی خود را توصیف كنید.»
یكی از دانش آموزان دستش را به علامت سوال بالا برد:« آقا اجازه! مگر بهشت زمینی هم داریم؟» دانش آموز دیگری بلافاصله جواب داد:« بله كه داریم. آقا اجازه هست ما اول شروع کنیم؟»
معلم، كه لبخند رضایتی بر لب داشت، گفت:« اجازه ما هم دست شماست. فكر می كنی بتونی دوستت را توجیه كنی؟ بسم الله...»
و دانش آموز انشای خود را اینگونه آغاز كرد:
« به نام آفریننده قلب های مهربان... برای من، بهشت، یك واژه نیست، یك احساس است، احساس رضایت، رضایت از آنچه هستم، از مسیری كه در آن گام بر می دارم، از هدفی كه برای رسیدن به آن تلاش می كنم و مگر نمی شود كه در این عالم خاكی و دنیای فانی به این احساس رسید؟
به قول صائب تبریزی:
عمر زاهد همه طی شد به تمنای بهشت
او ندانست كه در ترك تمناست بهشت
این چه حرفی است كه در عالم بالاست بهشت
هر كجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت...»
اكنون سالهاست كه از آن روز و از آن زنگ انشاء می گذرد و من، دانش آموزی كه روزی بهشت زمینی را انكار می كرد، بارها به آن حس زیبای رضایت رسیده است. وقتی دستی را به نشانه محبت در دست فشرده ام، وقتی اشكی از سرِ شوق بر گونه ام جاری شده است و اشكی به نشانه سپاس بر گونه ای جاری كرده ام. وقتی به جای دغدغه فرمول مساحت ها و محیط ها، به فكر ترمیم بالهای شكسته سبزه قبا بوده ام، وقتی به جای لعنت فرستادن بر باران، خدا را شكر كرده ام كه باران، مانع از دیدن اشكهای یك دوست شد، اشكهایی از سرِ نیاز، از سرِ شرم و حیا.
آری! من بارها بهشت را احساس كرده ام، آنجا كه دیدم بسیاراند كسانی كه بزرگترین دغدغه شان مرهمی بر قلبهای شكسته دیگران گذاشتن است؛ دیگرانی كه بارها از كنار من و تو عبور كرده اند اما من و توی اسیر زیبایی های دنیا، صدای شكستن قلبشان كه هیچ، صدای قدم هایشان را نیز نشنیده ایم.
آری! بهشت زمینی من آسمانی تر از هر بهشت دیگری است. بهشت زمینی من كسانی را دور هم جمع كرده است كه قلبشان برای دیگران و به عشق دیگران می تپد، كسانی را دور هم جمع كرده است كه دستهایی به سخاوت دریا و نگاهی به وسعت آسمان دارند. بهشت زمینی من، ساكنانش زمینی اند اما دلهایشان آسمانی است.
آری! باید گفت و باید بگویم كه سابقون، همان بهشت زمینی من است...