حکمت خدا... یا... چگونه اتاق شیشه ای 4 را به عقب بیاندازیم!
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فریاد زد:
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
پ.ن.
شاید گفتن اینکه چی شد اتاق شیشه ای هفته گذشته به امشب موکول شد، ضرورتی نداشته باشه. فقط می دونم که حکمتی پشتش بوده. شک نکنید. بعداً در نظرات خواهم گفت چه حکمتی!
فعلا امشب را دریابید!
این شما و این هم اتاق شیشه ای ۴ و اعضای محترم هیئت مؤسس...