چ مثل چرخ و فلك
چ مثل چرخ و فلك:
خیلی تماشای چرخ و فلک را دوست دارم. دوست دارم ساعت ها چرخیدن چرخ و فلک را ببینم، چرخیدن چرخ ِ فلک را!
دوست دارم ساعت ها بنشینم و چرخیدن چرخ های فلک را ببینم، که چگونه می چرخاند و آدم ها را ببینم که چگونه می چرخند و می چرخانند و می چرخانندشان.
یک جور همزاد پنداری عجیبی به من دست می دهد. به چرخ و فلک نگاه می کنم… به آدمایی که این پایین منتظر و مشوش، در آرزوی بالا بودن به آن بالایی ها چشم دوخته اند. و به آدم هایی که آن بالا شاد و مغرور هستند. شاد و مغرور از اینکه در اوج اند، و بالاتر از همه به خود می بالند! اما… نه آنها که بالایند و نه اینها که پایین اند، اصلا حواسشان نیست به این بالا و پایین رفتن ها.

آن هایی که در پایین هستند. فقط به آن بالا فکر می کنند، و لحظاتشان را در آرزوی بالا رفتن، بالا بودن سپری می کنند و به جای لذت بردن از همین دقایق کوتاه پایین بودن به اوج فکر می کنند. و نمی دانند. نمی دانند که زندگی همین پایین بودن هاست، همین لذت و شوق بالا رفتن هاست و وقتی به اوج رسیدی… لحظه ای، فقط لحظه آنجا می مانی. و تمام لحظات بودنشان را فقط به آن یک نقطه فکر می کنند. نقطه ای که فقط یک “لحظه” است. همین!
و آن هایی که در بالا هستند. سرخوش و سرمست از بالا بودن، از در اوج بودن. و از یاد می برند تمام لحظه هایی را که منتظر همین یک لحظه بودند، تمام آن ذوق کردن ها، انتظار کشیدن ها و لحظه ها را. و یادشان می رود که بالا بودن فقط لحظه ایست و لحظه ها می گذرند. سرمست از در اوج بودن دست تکان می دهند و یادشان می رود به زودی قرار است قصه ای تازه از زندگی شان آغاز شود. قصه تلخ سقوط!
و آن ها که پایین می آیند. دوباره همه چیز یادشان می رود و لحظه های تلخ سقوط را به یاد آن لحظه کوتاه ِ در اوج بودن سپری می کنند. و یادشان می رود که زندگی تکرار همین لحظه هاست، که در انتظار به بادش دادند! لحظاتی که هیچوقت دوباره تکرار نخواهند شد…
و باز هم چرخ و فلک… می چرخد و می چرخد، لحظه ای در اوج و لحظه ای در حضیض. لحظه ای شاد هستند و لحظه ها و لحظه ها و باز آن همه لحظه ها را، بهتر است بگویم زندگی شان را در انتظار همان یک لحظه، که فقط یک “لحظه” بود. باز هم همان داستان همیشگی صعود و سقوط. و زندگی شان خلاصه شده در همان لحظه در اوج بودن. می چرخند و می چرخند و می چرخانندشان، و آنها فقط آن یک لحظه را فهمیده اند، آن ها فقط یک لحظه زندگی می کنند و… راستی، چه زندگی کوتاهی…!
و نمی دانند که زندگی همین لحظه های ساده ایست که بی تفاوت از کنارش می گذرند. و فکر می کنند که این چرخ قرار است برای همیشه برای آن ها بچرخد و بچرخانندشان و شاد باشند و لحظه ای را، فقط لحظه ای را بار ها و بارها تا ابد زندگی کنند.
ولی درست در یکی از همین سقوط هاست، درست همان وقت که منتظر فرصتی هستند برای خوشبختی، برای خندیدن و خنداندن… که فلک مجالشان نمی دهد. فلک است دیگر، با کسی که شوخی ندارد! امانشان نمی دهد، بیخ گلویشان را می گیرد که کــــــــجــــــا؟ زندگی همین بود! پیاده شوید. تمام شد!!
نویسنده: شادی جزینی